تبليغاتX
Dimboloji
emotional
اهــــــــــــاي خشگل عاشق

اهاي عمر دقايق

اهاي وصله به موهاي تو سنجاق شــــقايق

اهاي اي گل شب بو

اهاي گل حياحو

اهاي طعنه زده چشمه تو به چشماي اهو

دلـــــــــــم لاله ي عاشق اهاي بنفشه ي تر

نكن غنچه ي نشكفته ي قلبم را تو پرپر

منكه دل به تو دادم چرا بردي ز يادم

بگو با منه عاشق

چرا برات زيادم؟

اهاي صداي گيتار..

اهاي قلب رو ديوار..

اگه دست توي دستام نذاري

خدانگهدار...



يادش بخير

+ تاريخ جمعه 1390/10/23ساعت 1:38 AM نويسنده нαsтi |
صـــــــداي شكستن مــــــــــن..رنگ پر كشيدنش بود..رنگ تكرار يه لحظه..مثله تنهايي دستام..مثله اون نگاه اخر

اره من شدم خراب اون ميخونه اي كه بودي ســــــــــــاقيش

تو منو دادي به بادي كه منو برد رو به سياهي منــــــو برد رو به تباهي..نفسم توو سينه مونده..داره هي صدام ميلرزه

دستام هيچي جون نداره..

تو نگام كن تو صدام كن نذار چــشمامو ببندم

+ تاريخ جمعه 1390/10/23ساعت 1:18 AM نويسنده нαsтi |
همه سراسيمه رسيديم..

اما كمي دير..

شايد دو يا سه سال..

شايد پنج يا ده كلمه مــــــــهرباني..يا حتا سلام و خداحافظي..

چـــــــــشمان اش را بسته بود..

چند ساعتي بود كه چشمان اش را بسته بود

بر همه ي ادم ها و برادر ها و حتا مادر و فرزند

بر همه ي دروغ ها و لب خندهاي زهردار..

بر همه ي دست دراز كردن براي پول ســــــــــيگار..

دراز كشيده بود و

زردي كف پاهاش را نشان مان مي داد

اين طور همه ي عرياني و ساده گي مردن را...

رو به ما گرفته بود

و مـــــرگ را در چند جمله ي ساده نشانمان مي داد:

در خداحافظي با همه ي ســـيگارهاي زودسـوز سر گذر

با همه ي امدن و رفتن هاي تكراري چهره هاي ديگر نااشنا

و با كمي ترياك و يك سوال ساده

بد از مـــــــــرگم

اين خــــــــــانه ايا جاي بزرگ تري نخواهد بود؟؟؟

+ تاريخ جمعه 1390/10/23ساعت 1:14 AM نويسنده нαsтi |
نبضت زير پوست دنيايي شروع ميكنه به زندگي بازي..كه انگار از همون اولشم ريتم ضربان مضحكش هيچ جور هارموني نداشت با ريتم بودناي تو...

و بزرگ ميشي..

و زمين ميخوري..

قد ميكشي..

خانوم ميشي

با كودكانگي هات بازي ميدي بزرگي هاي دنيارو..

قد ميكشي..

از رويا براي خودت و زندگيت كه به قدر مداد رنگيهات هزار رنگه شال و كلاه ميبافي و مي پيچي دور گردنت..

روياهات ميشن به اوج رفتنت موقع تاب بازي و ارزوي بالا رفتن و بر نگشتنات..

روياهات ميشن..

بزرگ ميشي

قد ميكشي..

و زمين خوردنات ديگه مثه بچگيهات زود يادت نميره..

قد ميكشي..

و قهر كردنات به قدر يه زندگي طول ميكشه..

قد ميكشي و ميبيني دلت حتي ديگه با ارزوهاتم صاف نيس

قد ميكشي..

و ميبيني انگار نبض دنيا زير پوستت ضعيف ميزنه..

گير ميفتي توي دلبستگي ادم بزرگا...

دلبسته ميشي..

وابسته ميشي..

بزرگ ميشي

بزرگ ميشي و ميبيني..

روياهاتو انگار همون بادي برد كه كودكانگي هات رو..

با بچگي هاي نصفه نيمه ت ناغافل سر ميخوري توي دنياي ادم بزرگــــــــــــا..

دنيايي كه بايد جون بكني تا بتوني كلمه هاشون و نفس هاشون و دغدغه هاشونو هضم كني..

بزرگ ميشي و هضم ميكني و هم نفس ميشي با اون دنياي لعنتي..

دستت جدا ميشه از دست همبازي بچگي هات كه عاشقش بودي..

دلت جدا ميشه از عشق خالص بچگي هات..

بزرگ ميشي

لعنتي ميشي..

قد ميكشي


عاشق اين متنم..

courtship-with-smoke.blogfa.com

+ تاريخ پنجشنبه 1390/09/17ساعت 9:15 PM نويسنده нαsтi |
ديگه قدرمــــــــــــو ميدوني ولي من چشمامو بســــــــتم..

ميگه من ميرم يه روزي من ميگم غمـــي ندارم..

از كجا من ميدونستم رفتنش چه حالي داره؟؟؟





همه زندگيم خلاصس تو يه پنجره تو اتــــــــــــاقم..

روزا ميگذره مثه باد ولي من هنـــوز تو خوابم

كه اگه يه روز بياد من واسش پـــــــــروانه ميشم...





يــــــــــه سكوت روي ديوار اتاقم..يه صدايي توي اين وجـــــود مستم...

ميگه اينبار به دلم بارون بگيره..

ميگم اما ديگه از اين حرفا گــــذشته..

بيتو ديگه رويايي تو شبام نيس..ميگم كاش برگرده يه روزي...

ولي ديگه محاله

ديگه مـــحاله

+ تاريخ شنبه 1390/08/28ساعت 4:9 PM نويسنده нαsтi |

می دانی

دل تنگم. به آه عمیقی بسته ام. به دیوار فرو خشته ای تکیه داده ام...

 

می دانی

بالش ام حباب غمگینی ست

که آرزوهای آخرش را می گوید...

می دانی

حال تازه ای دارم

کودکی های گم شده ام را یافته ام...

 

می دانی.

دستهایم کوتاه اند.

و تو دامن کوتاه می پوشی...

 

می دانی

سایه ام دراز است

و تو باز دور تری

 

می دانی

غروب های اینجا ظهر اند

و تو شبها دیر بر می گردی

 

می دانی

حواس من پرت است

و تو 

دست مرا رها کرده ای

 

می دانی 

دلم برای حرف زدن تنگ است

و تو سر درد داری

 

من نعره می زنم

و تو در دهانم تف می کنی

من هاها می کنم و تو در نگاه ات یخ می زنی

 

من ساده ام و تو

می دانی

گولم می زنی

 

من می رنجم و تو 

می خندی...

 

من انگشت به دهان مانده ام

و تو چرخ گوشت را روشن می کنی

من هار مانده ام

و تو سگ ها را خلاص می کنی

 

من سرم درد می کند

تو لاتاری برده ای

در آتاری برده ای

 

من سگ سگ سگ سگ سگ سگ سگ سگ می خواهم و تو

طلبه شده ای

 

من موهایم بلند شده

تو  ناظم شده ای

 

من ساقی شدم  و 

تو

ایمان آوردی

 

من شاهدم 

و تو

حاشا کردی!!!!!

+ تاريخ شنبه 1390/08/28ساعت 3:58 PM نويسنده нαsтi
 

kheili khoobe adam eshghe zendegisho peida kone besh etemad kone o bdune hamishe bahash mimone man peidash kardam ghalbam ghasam khorde ke hamishe pishesh mimone<3<3<3saman

+ تاريخ جمعه 1390/07/15ساعت 12:55 PM نويسنده нαsтi
 

قاصـــــــــــــــــــــــدكي كه فرستاد خــــــــــــبر رفتنشو داد..

قاصدك گفت يــــــــــار من رفتــــــــــ ـ ـ من زمين دور سرم گشــــــــــــــــــــــت

ولي من ميرم سراغشـــــــ ميشم از سر تا پا خواهشــــــــــــــ تا چشام بيوفته بازم

توي اون چشــــــــــماي ماهش..

بگو درد تو چي بوده كدوم حرفام تورو روندهـــــــ

نكنه بازم شكوندم دل پـــــــــــاك و بـــــــــــــــــي گناهش..

ديگه خوابم نميگيره..

قاصدك ميگه هميــــــــــــــــــــنه..

ميگم برميگرده بازم..

قاصدك ميگه محاله

ولي من ميرم سراغش.....

 

 

يه عالمه گل سرخ فرستادم من براش
اندازه ي يه كتاب نامه ارادم براش..
ميگه هيچكودومو نديدهـــــــــ
ميدونم دروغ مـــــــــــــيگه
ميدونم كه دور ريخته
ميدونم كه دور ريخته..
همه ارزوهام به بادهــــــــ
با دوست صميميم خوابيده..
اون جنده
ها ها

گـــــــــــــــــــازولين تا ابد

+ تاريخ جمعه 1390/07/15ساعت 12:49 PM نويسنده нαsтi |
 

 

تاریکی چشماشــــــــــــــــــــ

خش خشــــــ ـ ـ ـه صداش

صـــــــــــــــــــداي نفساش

طره ي موهاشــــــــــــــــــــــــ

بايد بره از يــــــــــــــــــــــادم..

 

 

 

 

لرزشــــــــــ شونه هاش..

سردي زانوهاش..

گرمـــــــــــــــي سينه هاش..

لبخنده بي معناش

تــــــــــــــــــــــفففف

 Goodbye my lover.
Goodbye my friend.
You have been the one.
You have been the one for me.

 

+ تاريخ یکشنبه 1390/07/10ساعت 4:0 PM نويسنده нαsтi
او رفت...

مرا به هیچ دستی نسپرد...

 

او رفت ...و من و اتاق بی پنجره ای

او رفت...ماه! تا ابد خاموش...

 

کلاغ پرنکشید...پنجره بسته شد

تنگ شکست...ماهی مرد...کلاغ آواره شد!

 

او رفت و فضای پر دود...و سیگاری که لبم را سوزاند...

 

و او رفت و ماه تا ابد خاموش...

و او رفت و مرا به هیچ دستی نسپرد...

و او رفت ... من و اتاق بی پنجره ای!

و او رفت و پنجره بسته شد ...

و او رفت و او رفت و او رفت...

 ""کلــــــــــــــــــاغ""

+ تاريخ جمعه 1390/06/25ساعت 12:39 PM نويسنده нαsтi |