Imaginary
در راهرو ایستاده ام..
با زنگ ساعت که مانند دیوانه ها نامم را فریاد می زند بیدار می شوم..
بگذار بمانم..
جاییکه باد در گوشم زمزمه خواهد کرد..
جاییکه قطرات باران در هنگام سقوط داستانی می گویند..
در مزرعه ام از گلهای کاغذی..
و ابرهای ابنباتی که لالایی میگویند..
برای چند ساعت در خواب دراز می کشم..
و اسمان ارغوانی بالای سرم را می نگرم..
نگو که دور از دسترسم..
با این شلوغی حکمفرما واقعیت متعلق به توست..
بخوبی میدانم که انسوی پناهگاهم چه دروغ هاییست..
کابوسی که برای فرار از دنیایم ساخته ام..
در مزرعه ام از گلهای کاغذی و ابرهای ابنباتی که لالایی می گویند..محو میشود
برای چند ساعت در خواب دراز می کشم و اسمان ارغوانی بالای سرم را می نگرم..
نمیتوانم در مقابل ترس شبهای ساکت مقاومت کنم..
اه...چه مدت است که برای یک خواب عمیق رویا میبینم..
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/۰۹/۱۲ ساعت 6:43 PM توسط нαsтi
|