حیران ام از این دوست داشتن..!

وقتی این همه رفت و بازگشت..

از خیابان های تصادف و چهار راه های حادثه

در پیشانی و دست های من است

و ان همه گنجشک و شبنم

در صدا و چشم های تو..

این همه لاک پشت در قدم های من و

ان همه مهتاب تراوان از پوست تو..

وقتی اینهمه تفتیده گی برنج زاران در من است و

ان همه اهـــــــــــــــــــويي در جست و خيز هاي بي پايان تو

 

وقتي اين همه هست

حيران ام از اين دوست داشتن..

كه با من است

كه با تو است..

 

 

خال مخالی روشن و تیره ی لباست

تورو پلنـــــــــــــگ ميكنه

يا جاي ناخنات..

كه رو سينم نذاشتي هيچوخ؟؟

(اگه نذاشتي پس اين سوزش ا كجاس؟)

 

از غش غـش خندهات..

من مست ميشم و سرم گيـــــــــــــج ميره

يا از گســـــــــــي لبات

كه هيچوخ نچشيدمشون؟

(اگه نچشيدم پس اين تلخي گلوم ا كجاس؟)

 

باريكي انگشــــتات بود كه دستامو پر كرده بود

يا نازكي حرفايي كه بم نگفتي و

من حـــرف به حرف

از توي حرفــــــــــــات جم كردم و باز دستام خالي موند؟

(اما پس چرا از حرفاي تو اينقد سرم شلوغه؟)

 

چشمات اما تازگي نداره

ميشناسمشون...

همش تو تاريكي و رويا ديدمشون

(حالا حداقل ميدونم چيزي كه مدام تو دلم وول ميخورهـــ از جنس چيه)

 

 

 

 

 

 

همه ی روزو با تــــــــــــو گشتم..

گــــــــــيج رنگاي بوتيـــــكي و بوي عطر فروشيــــــــــا

همه ي شبـــــــ ـو بات گشتم

گـــــــنگـــ..از تاريكي چهره هاي كــــــــــــافه اي و پيچاپيچي حرفاي خيابونــــــــي

همه ي هفترو پا به پاتــــ اومدم

بي كلاه و چتر و سؤال..

شايد همه ي سالها رو باز بيام

اما وقتي ازت خواســــــــــــتم تا يه گورستون بام باشي

بي گله گفتي..

افتاب تندش با پوستم سازگار نيســـــــ.......

هـــــــــــ