این صورت باز دل ام را هوایی میــــــــكند..

گه بگيرند اين دل را

كه نه پير ميشود..

نه حتا بالغ

و از ميان اين همه چيزهاي دنيا..

چسبيده است به اين يكيــــــــ..

كــــــاش بزرگ ميشد..

كاش ســـخت ميشد..

كــاش گــــــــــــم ميشــــــــــــــد...

ميان اينهمه موهــــــــــا و ابرو ها و صورت ها..

ميان اين همه مــــــــــاتيك ها و لب ها

و راه اش را پيدا نميكرد..

توي اين اينه ي بدجيوه ي قديمي

به مني افتاده ام..

مثل سنگي ميان اين رودخـــــــــانه ي خشك..

تا ناگهان

با خاطره ي خنكاي خنده اي..

دوباره سيلاب شود و ببردم به نا كجـــــــــــــــــايي ديگرررر....

 

درسه كه الان تنهام ولي يه وقتي مام واسه خودمون رفيقايي داشتيم..هه چه زود گذشتن اون روزا