این صورت باز دل ام را هوایی میــــــــكند..
گه بگيرند اين دل را
كه نه پير ميشود..
نه حتا بالغ
و از ميان اين همه چيزهاي دنيا..
چسبيده است به اين يكيــــــــ..
كــــــاش بزرگ ميشد..
كاش ســـخت ميشد..
كــاش گــــــــــــم ميشــــــــــــــد...
ميان اينهمه موهــــــــــا و ابرو ها و صورت ها..
ميان اين همه مــــــــــاتيك ها و لب ها
و راه اش را پيدا نميكرد..
توي اين اينه ي بدجيوه ي قديمي
به مني افتاده ام..
مثل سنگي ميان اين رودخـــــــــانه ي خشك..
تا ناگهان
با خاطره ي خنكاي خنده اي..
دوباره سيلاب شود و ببردم به نا كجـــــــــــــــــايي ديگرررر....
درسه كه الان تنهام ولي يه وقتي مام واسه خودمون رفيقايي داشتيم..هه چه زود گذشتن اون روزا
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۰/۰۵/۰۸ ساعت 8:59 PM توسط нαsтi
|