ازادی فقط یک توهم است..
که در لبه ی پرتگاه افق های دور ایستاده است..
و ما هم غریبه های این دروغ جهانی تلاش میکنیم به بهشتی غیر ممکن برویم..
به دنبال این رویا مردم داخل دریا میشوند..
سراب رو به رو میگوید که میتوانند ازاد باشند..
در حقه ای که خوردند گم میشوند..
در دلایلشان برای اثبات وجودش غرق میشوند..
سیل ارزوهاشون انها را با خود میبرد..
ترسیده..شرمسار .. نگران
از سرزنش ها..
سوال ها فریاد میکشند و جواب ها مخفی میشوند..
در این اوضاع پریشان مریضی رشد میکند و همه گیر میشود..
میتوانی نفرت را احساس کنی اضطراب را استشمام کنی!!
پریشان دراز میکشم و در باران غوطه ور میشوم..
اسمان خود را از گناه و شرم خالی میکند..
کابوس شبانه می اید..!!
ابر ها به پایین می ایند..
به پستی نشسته شده در یک ثانیه..
بر دیوار هایی که تو را از من گرفتند چنگ میکشم..
تاریکی تحلیل میرود از پا در می اید و میشکند..
عصاره دیوانگی به داخل دیوارها رسوخ میکند و شکافهای ان را با نجواهایش پر میکند..
سایه ها شکل میگیرند..
به اخطار ها توجه میکنند..!!
در گرگ و میش شب روی زمین میخزند..
دروغ به خود ننگی جدید را اغاز میکند..
اما من عمرم را در این ترس از زندگی از دست میدهم..
ازادی تنها یک توهم است..
که بر لبه ی پرتگاه مکان هایی که در رویاهایت به انجا میروی منتظر است..
در اعماق دلایل خیانت به احساسات اشتباهاتی که مرتکب شدم..
وجدانم را تکه تکه کرد..
ازادی تنها یک توهم است...