حالم خوب نیست ..

دیشب در اتاق کوچکم اشباح پرسه می زدنند..

و سایه ماه روی دیوار اتاقم..

چسبیده بود...

دیشب حس کردم ..

در قبرستان گم شده ام..

و جز بادبادکی که از دست تو گریخته بود..

کسی با من ولگردی نمی کرد..

من پرواز کردم با بادبادکت ..

و تو با سنگ نگاهت..

بادبادکت را کشتی..!

و من در قبرستان دفنش کردم...

می بینی ..

حالم خوب نیست

......................................................................

 

گاهی اوقات..

احتیاج به یه آدمی داری..


یه دوستی..


که وایسته رو به ‌روت..


که توی چشمات نگا کنه..


و محکم بزنه تو گوشت..


که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونتو دوباره نگاش کنی


ببینی که خشمگینه..


ببینی که از دستت عصبانیه..


توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره..


که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده


که بهت بگه : تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. 


که سرت فریاد بکشه ..


که تو یه هو بلرزی


که بری بغلش


که بغلت کنه


همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات


که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش


که تو چشمات رو ببندی


روی شونه‌ش گریه کنی


بلرزی


و با خودت فکر کنی که 

 تو واقعاً چته ؟؟؟