می دانی
دل تنگم. به آه عمیقی بسته ام. به دیوار فرو خشته ای تکیه داده ام...
می دانی
بالش ام حباب غمگینی ست
که آرزوهای آخرش را می گوید...
می دانی
حال تازه ای دارم
کودکی های گم شده ام را یافته ام...
می دانی.
دستهایم کوتاه اند.
و تو دامن کوتاه می پوشی...
می دانی
سایه ام دراز است
و تو باز دور تری
می دانی
غروب های اینجا ظهر اند
و تو شبها دیر بر می گردی
می دانی
حواس من پرت است
و تو
دست مرا رها کرده ای
می دانی
دلم برای حرف زدن تنگ است
و تو سر درد داری
من نعره می زنم
و تو در دهانم تف می کنی
من هاها می کنم و تو در نگاه ات یخ می زنی
من ساده ام و تو
می دانی
گولم می زنی
من می رنجم و تو
می خندی...
من انگشت به دهان مانده ام
و تو چرخ گوشت را روشن می کنی
من هار مانده ام
و تو سگ ها را خلاص می کنی
من سرم درد می کند
تو لاتاری برده ای
در آتاری برده ای
من سگ سگ سگ سگ سگ سگ سگ سگ می خواهم و تو
طلبه شده ای
من موهایم بلند شده
تو ناظم شده ای
من ساقی شدم و
تو
ایمان آوردی
من شاهدم
و تو
حاشا کردی!!!!!